دیشب یه خواب عجیب و متفاوت از تو دیدم . خواب جالبی بود .. تمام تلاشم اینه که کامل به یاد بیارم ولی خب مطمئنا بعضی جاهاش یادم رفته .
خواب دیدم یه چی پیش اومد و باتوجه به اون بهت إس دادم که میشه ببینمت و با هم در این موارد حرف بزنیم . تو هم قبول کردی و اومدی خونمون .. یه برگه دستت بود که من خوندم و داشتیم درموردش مشورت می کردیم . دقیقا نمی دونم چی بود در همین حد یادمه که اون برگه رو یه آقایی برات نوشته بود که درمورد تو بود و میخواستی ببینی باید چیکار کنیم .
از اون طرف مامان و آبجیم داشتن ازت سوال می کردن و دلداری میدادن که من گفتم بسه دیگه .. بزارید ببینم چه فکری می تونم بکنم . نمی دونم چی شد اینجاش (حل شد حل نشد .. یادم نیست چی شد) .. دست تو رو گرفتم و گفتم بیا می برمت برسونم . تو خیابون در حالیکه دستت تو دستم بود آروم راه می رفتیم و مظلوم سرت رو روشونه هام گذاشته بودی و قدم زنان می رفتیم.
باقیش رو هر چی به ذهنم فشار میارم یادم نمیاد .. شاید اگه بعد از اینکه از خواب بیدار شدم می نوشتمش ، کامل تر یادم میومد .
در کل حس زیبایی نسبت بهت داشتم .
دل نوشت :
نمی دونم چرا دقیقا لحظه ای که ازت دلخور میشم این جور احساسات میان سراغم. نمی دونم چی باید بگم .. در همین حد که آروم و با احساس تو اینجا بنویسم دوســــــــــــتَت دارم ، می توانم از تو بخوانم.
توهین هایت را در واکنش به نوشته ام به جان می خرم و مثل همیشه سکوت اختیار می کنم . رویشان فکر کن.
یا حق
اضافه نوشت :
ماه ها و شاید سال ها به دوستت مهربونی میکنی ، دوست داری همیشه خوب و خوش باشه ، هر کاری میگه میکنی
که بفهمونی دوستش داری …
دو روز که اعصاب نداری ، میگه: حالا شناختمت.
آخ سلام به وبلاگ عزیز خودم ، چطوری ؟ خوبی ؟ در چه حال و هوایی ؟ همه چی بر وفق مراد هست ؟ روغن کاری که نیاز نداری ؟ هان ؟ تعارف نکنا .. جدی میگم . دوسِت دارم وبلاگ خوبم که همدم تر از تو نیست تو دنیای زمینی من..
آخ بگم کجا بودم؟ خب اینو که قبلا گفتم عروسی بودم . دو تا عمه بیشتر که نداریم .. دختر یکی از عمه هام ، چهارشنبه عروسی کرد(که نرفتم) .. عمه ی دوم هم پنجشنبه حنابندونش بود و جمعه هم که عروسیش .
بنده چهارشنبه ساعت 10 حرکت کردم به سمت قم [بیخیال جریانات پیرامون حرکت و مسیر] . حدودا ساعت 11بود رسیدم قم(خودمم تعجب کرده بودم). قم که رسیدم به راننده گفتم یه راست بره حرم خانم معصومه(س) .. اطراف حرم خیلی شلوغ بود (هوا هم گرم) . رفتم عرض ارادتی به بانو(س) کردم و خوشحال از اینکه تونستم زیارتشون کنم رفتم قبور مراجع عظام تقلید(ره) رو یکی پس از دیگری زیارت کردم و فاتحه ای هم خوندم.
بعدش به نیت زیارت آیت الله مرعشی(ره) رفتم کتابخانه ی زیباشون و ایشون رو هم زیارت کردم. بعدش هم بخاطر اینکه هوا بسی گرم بود [جاتون خالی] رفتم بستنی خوشمزه و خنکی خوردم ;)
بعدش رفتم تو سرویس بهداشتی حرم تا وضو بگیرم که البته وجود توالت فرنگی در حرم باعث خنده ام هم شد. وضو گرفتیم و رفتیم نماز جماعت(و البته نماز شکسته رو عشق است.خخخ)
و از اون جایی که هی بهم زنگ میزدن که کجا موندی پس .. منتظریما .. ناهار از دستت میره و این حرفا ، رفتم سوار ماشین شدم و بعد از 5مین رسیدم به خونه ی موعود . دیگه خوش و بشای با فامیل و چگونه برگزار شدن مراسم رو بی خیال .. فقط اینکه در قسمتی از مراسم که خانم ها طبقه همکف بزن بکوب راه انداخته بودن (و من هم به بهانه ای تلویزیون رو به فضای باز برده بودم) تی وی رو روشن کردم و با همکاری یکی از افراد حاضر که آخرشم ازش نپرسیدم اسمشو ، رفتیم سخنرانی مذهبی و مولودی درمورد حضرت زهرا(س) و .. گذاشتیم که البته کسی هم نمیتونست به حاج مجید(چیه؟) چیزی بگه . البته دایی بابام یه تیکه انداخت که صداشو کم کن ولی خب دیگه صدایی نیومد . راستی اینو هم بگما فهمیدم که اون حاج آقایی که نمیشناسمش و اسمشو نمیدونم عقاید خیلی نزدیک به من داشت و در اکثر مراسماتی که تو بیت رهبری(مدظله العالی) برگزار میشه از قم پا میشه میره تو مراسم و فیضی میبره + امروزم رفته بود بیت آقا. خوش به سعادتش ..
پی نوشت : این حاج آقا خیلی به ذهنم آشنا میومد از همون اولشم با هم گرم رفتار می کردیم ولی چون تیپم اون موقع جوری بود که کمتر فکر می کردن بچه مثبت باشم اون جایی که من پیشنهاد دادم بزنیم جایی که آیت الله مهدوی کنی دارن صحبت می کنن یه لحظه تعجب کرد و همراهشم یجوری نیگام کرد [ولی لبخندش در طول زمان ، معلوم میکرد که راضیه] .
خلاصه اینکه خوش گذشت .. با اینکه پنجشنبه نق نقو شده بودم ولی مثل همیشه با همه گرم برخورد می کردم و همه ازم راضی بودن[اونطور که حس کردم و از رفتارشون میشد فهمید].
امروز صبح هم در حالیکه هیچی نخوابیده بودم زدم بیرون تا حداقل به کلاس دومم برسم که خوشبختانه رسیدم و تمرینشم دادم و مثبته رو هم گرفتم :D
خدایا ازت ممنونم .. تو هم ازم راضی باش
اضافه نوشت :
راستش دوباره که اومدم نوشتمو خوندم دیدم جملاتی که برای روز زن آماده کرده بودم نیست. تازه فهمیدم که جملات مذکور رو تو یک نوشته ی دیگری که در جای دیگری منتشر کردم گذاشتم و اینجا نذاشتمشون . اومدم تنها اینو بگم روزتون مبارک باشه ای زنان محجبه عالم
I'm calling you
Baby, you are my heart
If i upset you, excuse me
Never thought that you'll read my post
21 اردیبهشت 90
21 اردیبهشت 91
یک سال گذشت..
یک سال از لحظه ای به یاد ماندنی گذشت
صبح که تورو تو مترو دیدم اصلا فکر نمی کردم که امروز آخرین روزی باشه که تورو از نزدیک می بینم
تو طول قدم هایی که با هم زدیم هیچ فکر نمی کردم که این آخرین قدم هاییه که با هم حرکت می کنن..
وقتی با هم روی چمن ها می نشستیم هیچ فکر نمی کردم این ها آخرین نشستن های ماست.
وقتی با هم بستنی می خوردیم .. وقتی با هم کتاب می خریدیم .. وقتی حس می کردم که حامی ات هستم ، هیچ فکر نمی کردم که دیگر نخواهم داشت تورا
وقتی در فاصله ای اندک نسبت به خانه یتان ازت خداحافظی کردم و تا آخرین لحظه ای که از دیدگانم محو شوی نگاهم دنبالت می کرد ، هیچ فکر نمی کردم که آخرین قدم هایت را نظاره گرم. شاید نگاهم این را خوب فهمیده بود که دنبالت می کرد اما به ذهنم نیامد.
وقتی شیرینی هایی که تو پخته بودی را با ولع تمام می خوردم هرگز فکر نمی کردم که اولین و آخرین دست پخت تو را می خورم.
اینک که تورا ندارم و از من دل کنده ای ، تنها و تنها آن خاطرات را با خودم مرور می کنم تا شاید درد نداشتن کسی که روزی تمام هستی من لقب می گرفت کمی تسکین یابد.
امروز که این ها را می نویسم 19 اردیبهشت 91ست .. چون می دانم روز 21اردیبهشت در تهران نیستم و دسترسی به اینترنت هم نخواهم داشت که برایت بنویسم. پنجشنبه در جای دیگری از این دنیای خاکی در جشن ازدواجی قدم خواهم گذاشت تا شاد باشم مثل همچون روزی در سال پیش . اما دلم خوب می داند که شادی من از این طرق حاصل نخواهد شد . دلم خوب می داند که در غم جدایی از تو پژمرده گشته و با یک لیوان آب سرزنده و شاداب نخواهد شد.
نوشته های من بوی ناامیدی می دهند و این از صدقه سری نوشته هاییست که تو از آن متبلور گشته ای. بارها با خشم و غرور بر سر در مسیر نگاهم نوشته ای که نمی خواهمت ، که برایم مرده ای ، که خداحافظ
وقتی تمام دنیایم شده بودی در تکاپوی این بودم که آرامشت را بسازم اما شدم روزهای بد زندگی ات .. من تلاشم را کردم ، اما تو اینقدر لجباز شده بودی که حرفهای کوچک و دست و پاشکسته ام را نیز دور می کردی . فکر می کردم بزرگ شده ایم و می توانیم با مشورت با هم دنیای قشنگی برای خودمان بسازیم اما نشد و نخواستیم و نگذاشتیم .
نمی دانم سرنوشتمان چه خواهد شد ولی تو را به خدا می سپارم . می دانم که کسی جز من از خدا خواسته ای .. کسی که حسادت نورزد به رفتارت نسبت به دیگران .. دیگرانی که از عشق قابل تر بودن . کسی که لال باشد و غرورش را همواره از بین ببرد .. نه من نمی توانستم این چنین باشم .
من برای خودم کسی بودم . رفتار تحقیرآمیزت مرا می شکست . تحملم خیلی بالا بود . خودم را به نفهمیدن میزدم . اما باز عاشقت بودم .. به معنی واقعی کلمه عاشقت بودم و این برایم بیشتر اهمیت داشت تا اینکه ..... .
تو رفتی و فریاد می کِشد قلبم
دیوانه وار داد می کِشد قلبم
از دوری توست که من نیست گشته ام
ور نه چطور چنین زمستان می کِشد قلبم
آلاله ی وجود شب های غم انگیز و خسته ام
بنگر دمی که چه سخت می کِشد قلبم
من مانده ام نمانده ای ، ای یاد دلنشین
ویران شدم ببین چه دیوار می کِشد قلبم
آرام گشته ای و من اما موج خسته ام
ای یار بی وفا ، چنین می کِشد قلبم
من بوده ام در آن روز آرام و خوش نوا
اینک ستاره ی سهیلم و ماه می کِشد قلبم
در سالگرد آخرین دیدار تو اما
با یاد توست که مرداب می کِشد قلبم
این را ببین و بدان که استوار خواهم ماند
اما ز رفتن توست که درد می کِشد قلبم
ای موسم شب های بی قرار دلم
من بی توأم و چنین غم می کِشد قلبم
مجید 19 اردیبهشت 91



