تبلیغات
وبلاگ شخصی و متروکه من

مِن بَعد میزبان نوشته های من این وب خواهد بود:

majidjam.blog.ir




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 دی 1394 ساعت 07:58 بعد از ظهر توسط مجید

برنامه جشن رمضان امشب بدجور منو بهم ریخت..



ما کجای کاریم؟






نوشته شده در تاریخ شنبه 6 تیر 1394 ساعت 09:46 بعد از ظهر توسط مجید

خواستم فاش کنم حال دلم،خندیدی

تو به تعبیر من و فال دلم خندیدی

.

گفتم این حرف دلم جدی جدیست،نخند

بی تفاوت تو به احوال دلم خندیدی

.

مشکل از کیست؟منم یا تو ،که اینگونه شده

و چه مغرور به اشکال دلم خندیدی

.

خنده ای کردم و گفتم که تو از آن منی

که به این حالت خوشحال دلم خندیدی





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 ساعت 06:37 قبل از ظهر توسط مجید

آخرین قدم هایت را خوب می نگریست .. چشمی که انگار خبر رفتنت را زودتر از من شنیده بود.


از آخرین دیدارمون 4 سال می گذره..

و هنوز دیوونه قدم های آخرتم..


از 21 اردیبهشت تا به همین امروز قصد نمایشگاه کتاب رو داشتم که امروز نصیبم شد. خیلی به دلم افتاده بود که می بینمت(نمیدونم چرا همچین فکر احمقانه ای تو ذهنم اومده بود!) . بخاطر همین با ظرفی که 4 سال قبل توش واسم شیرینی آوردی اومده بودم.(یکی نیست بگه دیوونه ای ها! آخه مرد حسابی 4 سال گذشته ظرف شیرینی رو چرا دنبال خودت راه انداختی..!) هــــعــی!


هنوز یادم نرفته که شب اون روز وقتی رسیدم خونه چطور شیرینی هاتو تموم کردم . أه خاطرات بد اذیتم می کنن!


امروز اومدم تا جایی که آخرین بار تو رو همراهی کردم. البته از اون هم فراتر رفتم و یک ساعت پی نشانی از تو گشتم .. نمیدونم چم بود.


وقتی رسیدم به جایی که آخرین بار تو رو نگاه می کردم یک دقیقه ایستادم و به همون مسیری که موقع رفتنت نگاه می کردم چشامو دوختم .. انگار که باز دارم رفتنت رو نظاره می کنم..


اگه یادت باشه اون روز کمی روت آب پاشیدم که بمونی همیشه پیشم یا اگه رفتی هم برگردی .. ولی انگار باید پشتت آب می پاشیدم. یک اشتباه چه تاوان سختی داره!


بگذریم .. امروز از بس جلوی چشمم بودی نتونستم کتاب بخرم . فردا دوباره میرم نمایشگاه ، کتاب بخرم که فردا روزی نگن الکی رفتم نمایشگاه کتاب!


.

.

.


امروز همه کوچه های اردیبهشت را با پای برهنه "دل " قدم زدم تا جا پای "قدمهای آخرت" بگذارم..

قدم هایی که از برِ من رفت و برنگشت.


امروز پیچ و خم کوچه ها به بدرقه ی تو، قدم های آخرت را نگریستم اما نمی دانستم چطور باید رفتن دوباره ی تو را در نگاه خود بگنجانم .. سخت بود یادآوری آن روز برایم؛ یادآوری روزی که بوی آخرین دیدار داشت.






نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط مجید

هعـــــــــــــــــــــــــــــی


تو این چند روز هر کی منو می بینه میگه چیزی شده!؟ به نظر ناراحتی !


واقعا از مجید سرزنده و شاداب فاصله گرفتم عجیب..


خدا رحم کنه 






نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 فروردین 1394 ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط مجید


من نیستم .. تو نیز کم کم نیست می شوی


و چه سنگین است یاد و خاطراتت..


گرچه کم تر به تو فکر می کنم!






نوشته شده در تاریخ جمعه 28 فروردین 1394 ساعت 09:36 بعد از ظهر توسط مجید
(تعداد کل صفحات:75)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
سخن مدیر وبلاگ

جستجو

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

ابر برچسب ها

آمار سایت